دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

همان وقت‌ها بوده به گمانم! همان وقت‌ها که دستان ِ مردانه‌ی ، کاشی‌ها و فیروزه‌ای‌های صحن و سرایت را به جهتِ نگاهِ می‌چرخاندند و نقش می‌زدند! لابد هر کدامشان یک تکه از تو را بین سبزآبی‌های آستانت جا گذاشته‌اند که این‌قدر حتی وهمِ هم می‌کند،همان وقت‌ها بوده به گمانم! همان وقت‌ها که داشت دنج‌ترین زاویه‌های را طرح می‌زد! که لابد یکی‌یکی آدم‌های زمینش را توی حرم تو چید و به هرکدامشان یک زاویه‌ی دید داد! یک زاویه که مرهم بشود برای شکستن تا همیشه ضامن دارشان،همان وقت‌ها بوده به گمانم! همان وقت‌ها که خدا مرا گذاشت کنار و نقش فولادِ نرمِ پنجره‌ات را درهم پیچید! تاب داد به ، آب داد به ، جلا داد به ، بال داد به ، دل داد به و دشت را برای آفرید . . .

1392/02/03 - 00:05
1 ديدگاه
یک آقایِ مثلا نویسنده

. . . ای زلالِ نگاهت جاری،حضرت دریا! کجاست مبارکی ِ روضه‌ای برای سر سپردن؟ که ساز ِ چهل چراغِ رواق‌ منوره‌ات هست و من اینجا خاموش، به چهل نه، که بیشتر از چهل‌ها منزل فراق دچارم ...؟
بیا و مرا بردار از پشت این خطوط و از بین این اذن دخول‌های نیابتی و بسپار به دستانِ معمارهای حرمت! همان‌ها که لابد یک تکه از نگاهِ تو را بین سبزآبی‌های آستانت جا گذاشته‌اند که این‌قدر حتی وهمِ حرمت هم آرامم می‌کند
. . .


کسی ز سایه‌ی این در، به آفتاب رود؟؟!!

13 سال و 5 ماه و 2 روز و 19 ساعت و 31 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)