دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من هیچ وقت گریه نمی کردم چون اگه اشک می ریختم شکست می خورد و اگر شکست می خورد اما تو آن هم در یک روز اشک ریختم : حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم از قرارگاه امدم بیرون چشمم به یه زن افتاد با یک بچه در بغلش دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به سمت بوته علف. علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن با خودم گفتم الان مادر بچه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان اما مادر بچه امد طرفش بغلش کرد و گفت : عیبی ندارد فرزندم آنجا بود که اشکم در آمد

1392/02/04 - 15:48 در میکده

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)