دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اعتراف میکنم داشتیم تو جاده میرفتیم بعد دیدیم یک 206 هی اینور اونور میره منم گازش دادم رفتم جلو دیدم پسره افتاده روی فرمان ماشین و با دردسر ماشین را نگه داشتیم و بعد دیدیم یک دخترم پیشش است که دوستش بود ... یک دوستام بهش گفت چش شده گفت نمیدونم... دوستم گفت بزار نفس مصنوعی بدم شاید حالش بهتر بشه بعد تا رفت جلو گفت اهههه دهنش بو میده من نمیدم آخه مشروب خورده بود بعد گفت برید توی ماشینش ببینید قرصی داره یا نه رفتیم دیدیم شیافت بود آوردیم بهش گفتیم شیافته نامرد گذاشت تو دهنش بعد آب را بخوردش داد من فقط میخندیدم و از خنده گریه ام گرفته بود بنده خدا همون موقعه همه را بالا اورد اینم از امروز ما

1392/02/05 - 19:57 در اعترافگاه
20 ديدگاه
rEza

چیو میکرد ؟
خیلی آشغالی

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 43 دقيقه قبل توسط موبایل
amirhosein

بابا بخدا من از خنده کنترلم را ازدست داده بودم

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 40 دقيقه قبل
rEza

منم فک کردم دختره کار بد میکرده

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 39 دقيقه قبل توسط موبایل
((¯`»._.«¦¤¦*Lena*¦¤¦»._.«´¯))

واااااااااا ! تو میگی و ذهنمونو منحرف میکنی ما خجالت بکشیم ؟!

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبل
((¯`»._.«¦¤¦*Lena*¦¤¦»._.«´¯))

خو بعدش توضیح دادی !
ما فکرمونو از اون وسطای داستان بیان کردیم

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 33 دقيقه قبل
rEza

آخه من توتهران از این چیزا زیاد میبینم..ی بار ی آشغالی میگفت ماشین داییتو بیار پشتش کار دارم

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 30 دقيقه قبل توسط موبایل
amirhosein

اتفاقا دختره به ما التماس میکرد نبریدش بیمارستان .... در صورتی که ما فقط میخواستیم اتفاقی براشون نیفته که نگهشون داشتیم بعدشم سوار شدیم رفتیم پی زندگیمون ... دیگه چشمامون را میبندیم و به کار خودمون میرسیم

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبل
rEza

امیر باید دختره رو یکم میترسوندین خب. من بودم سو استفاده میکردم

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 25 دقيقه قبل توسط موبایل
amirhosein

راستش بنده خدا فکر کرده بود ما یک کاره ای هستیم خیلی ترسیده بود و گریه میکرد ... بعدشم خدا یجای دیگه حال من را میگرفت

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 24 دقيقه قبل
amirhosein

بابا دو تا دوستام با لباس بودند بنده خدا دیگه نفسش بالا نمیومد

البته دوستام ارتشی هستند

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 22 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)