شب ِ عملش همه دکترا ناامید بودن! میگفتن عمل خطرناکیه! اما من ایمان داشتم که مامانم دوباره میاد پیشم! رفتم کنار تخت مامان، مامان گریان بود، گفت آخرین باره که می بینمت ، بیا دستتو ببوسم که هیچ انتظاری ازت نداشتم و این همه زحمت واسم کشیدی! خنده م گرفت، گفتم عیبه مامان جان، تو میری اتاق عمل ، قول میدم سالم و سلامت برمیگردی! باورش نمی شد ، گفت یه بار فکر نکنی از مردن میترسم و گریه می کنما ، از این میترسم که تو این سن بی مادر نشین، اگه هم رفتم نترس ، ازت راضی نیستم اگه گریه کنی واسم : ( بغض کردم ، مثل الان.. رفتم تو حیاط بیمارستان و قدم زدم ..