آرزو دارم یه روز صبح از خواب بیدار شم ببینم پسرم. بعد برم پیش یه دختری که همیشه تنهاست و همیشه فکر می کنه خوب نیست و خوشگل نیست (در صورتی که از همه بهتره و اصلنم زشت نیس) و عاشقش بشم. ببرمش کنار رودخونه. بهش 300 تا آدامس خرسی بدم. واسش شعرای سهراب سپهری رو بخونم. هی بهش بگم تو خوشگلی تو خوبی. ببرمش بهترین جاهای شهر. با افتخار دستشو تو خیابون بگیرم. اگه کسی بد نگاش کرد بزن بزن راه بندازم وسط خیابون. بعد ببرمش شهربازی، واسش یه عروسک کوآلا بخرم، سوار تاکسیش کنم برسونمش خونه، پیشونیشو ببوسم، بعدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم باز دخترم.
1392/02/14 - 21:03 در
آرزوهای من
خیلی باحاله
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبل توسط موبایلاونوقت تکلیف اون دختره چیه که همچین رویایی دیده؟!
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 58 دقيقه قبلتا آخر عمرش با یه خاطره ی خوب زندگی می کنه
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 51 دقيقه قبلینی غصه نمی خوره؟ حسرت نمی کشه؟ اشک نمی ریزه؟ دلش دوباره نمی خواد اون پسر مهربون و خیالی رو داشته باشه؟
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 38 دقيقه قبلمی دونی اگه من جای اون دختر بودم به جای حسرت کشیدن و اشک ریختن هزار بار اون خاطره رو تو ذهنم مرور می کردم واسه همه تعریفش می کردم واسه خودم حس می کردم خوش بخت ترین دختر دنیا بودم واسه یه روز. لازم نیس همه چی همیشگی باشه که.
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 36 دقيقه قبلاینم درسته.. بهرحال رویای زیبایی بود.. : )
13 سال و 4 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 31 دقيقه قبل