جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ باران بهاری تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم دربارهی موضوعی كه هیچ نمیشناختم. و تازه چقدر؟ یك صفحهی تمام. و حالا همهی آن چیزی كه من دربارهی گاو میدانستم به یك خط هم نمیرسید. نمیدانم پدر در چشمهام درماندگی كدامیك از حیوانات روستایشان را دیده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحهای از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت.
13 سال و 4 ماه و 14 روز و 14 ساعت قبلدر سكوت به گره ابروانش خیره شدم؛ و به دستهاش كه از راست به چپ روی كاغذ میلغزید و هر بار كه به آخر سطر میرسید با قاطعیت و اطمینان كمی پایین میسرید. صدای خشخش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمیشناختم. در چهرهی پدر حالت خدایی را میدیدم كه از هیچ، چیزی را خلق میكرد. یك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: "حالا همینها را با خط خودت بنویس توی دفترت، و وقتی معلم صدایت كرد بخوان."
كلاس در سكوت و حیرت فرو رفته بود. انشایی كه من خوانده بودم هیچ ربطی نداشت به پرت و پلاهایی كه دیگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسی در نگاهش آنهمه تحسین نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كمكم داشت باورم میشد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشتهام. معلم به آرامی دست كرد و از جیبش ساعت "وست اند واچ" ی را بیرون آورد و گفت: "این هم جایزهی انشای بسیار زیبایی كه نوشتهای." بعد رو كرد به كلاس: "تشویقش كنید!"
بیهوش نشدم، اما عكسالعمل آدمی مثل من در موقعیتی مثل آن، بیهوشی است. آخر قیمت یك ساعت وست اند واچ دهها برابر قیمت یك چتر بود كه همهی دوران كودكی در آرزویش بودم و هرگز كسی برایم نخرید؛ چون نخستین چتر زندگیام را، هنوز باز نكرده، توفانی مهیب از دستم ربود، كوبید به تیر چراغ برق، و لاشهی درهم شكستهاش را هم چنان با خود برد كه گویی هنوز در جایی از این جهان دارد میبردش.
آن روز این معلم انشاء تا حد خدایی در ذهنم بالا رفت. خدایی كه برای سالها متانت و شخصیتش الگوی رفتار و زندگیم بود. تا آن روز شوم كه تصویرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چیزی هم برای همیشه در من ویران شد.
آه ای ساعت "وست اند واچ"! تو مسیر زندگی مرا عوض كردی. واداشتیام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشای هفتهی بعد باشم. واداشتیام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روی موضوع هفتهی بعد كار كنم شاید این بار معلم، نه از جیبش، كه از گوشهای چتری بیرون یباورد و جایزه بدهد.
13 سال و 4 ماه و 14 روز و 14 ساعت قبلدیگر از جایزه خبری نشد. اما هر بار كه باران میآمد و من خیس آب به مدرسه میرسیدم یا خانه، به نوشتن چیزی میاندیشیدم تا چتری باشد برای لكنت حضورم.
رضا قاسمی
13 سال و 4 ماه و 14 روز و 14 ساعت قبل