دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وقتـى كـه ميگـى ديگـه بـراي هميشــه فراموشـــش كـــردى ؛ و هيچ احتياجـــى بهــــش ندارى ، و تمـــام فحشهـــاى دنيا رو نصيبـــش ميكنــــى! درست زمانيــــــه كه : بيشتـــر از هميشه دلـــت براش تنگ شــــده و بهش احتيـــــاج داري ...!

1392/02/22 - 03:33 در درد دل ..
4 ديدگاه
√ ∂нαмε

رازی است در آن چشم سیاهت ، بِنَمایش
شعری نسرودست نگاهت ، بِسُرایش

خوش می چرد آهوی لبت ، غافل از این لب
این لب که پلنگانه کمین کرده برایش

سیبی است زنخدان بهشتیت که ناچار
پرهیز مرا می شکند وسوسه هایش

گستر دگی سینه ات آفاق فلق هاست
مرغی است لبم ، پر زده اکنون به هوایش

آغوش تو ای دوست ! دَرِ باغ بهشت است
یک شب بدر آی از خود و بر من بگشایش

هر دیده که بینم به تو می سنجم و زشت است
چشمی که تو را دید ، جز این نیست سزایش !

دل بیمش از این نیست که در بند تو افتاد
ترسد که کنی روزی از این بند رهایش

وصل تو ، خودِ جان و همه جان جوان است
غم نیست اگر جان بستانی به بهایش

بانوی من ، اندیشه مکن ، عشق نمرده است
در شعر من ، این سان که باند است صدایش

13 سال و 4 ماه و 10 روز و 2 ساعت و 22 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)