زمان دبیرستان رفته بودم امامزاده صالح ، دیدم یه پیرزن خیلی خوشرو و شیک با چادر سفید داره نماز میخونه ، خیلی نورانی بود ، انقد باحال بود که دوس داشتم مادربزرگ واقعیم بود میرفتم بغلش میکردم ، همینجور داشتم نیگاش میکردم که دیدم یه دختر چادری حدودا بیست ساله اومد نشست کنارش ، فک کردم نوه شه ، پیرزنه نشست داشت تشهد میگفت ، دیدم دختره یهو مثه دیوونه ها صورت پیرزنه رو بوس کردُ بلند شد کفشاشو پوشیدو دَر رفت ... هنگ کرده بودم ، خیلی صحنه جالبی بود ، پیرزنه نمازش که تموم شد برگشت طرف حیاطُ یه لبخند زد ...
1392/02/22 - 12:53 در
چهار راه
روبروی ضریح اقام علی موسی الرضا ...نرفته از اون چنتا پلهه به پایین ...داشتیم نماز میخوندیم بعد نمازم.. یه پیرزنه رو دیدم دنبال جا میگشت ..خسته بود از بغل دستیام خواهش کردم جاش بدیم بیاد کنار ما..اومد نشست ..کمی جلوتر نشوندمش...سجده که میرفتم سرم کمی برخورد داشت به پاهاش.. برگشت با لحن تندی دعوام کرد ...دوستم خواست چیزی
13 سال و 4 ماه و 11 روز و 3 ساعت و 49 دقيقه قبلبگه نذاشتمش..دفعه بعد نمازام که تموم شد ..اینبار خیلی تندتر دعوام کرد با صدای خیلی بلند..دوستم شروع کرد اعتراض ..دلم شکست چشام همینجور خیس شده بود ..اما برگشتم بوسیدمش گفتم ببخشید..معذرت میخوام ...هیچی نگفت...اونم منو بوسید.اون وقتی حس خیلی خوبی داشت..هنوزم داره
این دختر خانوم و پیرزن این قصه هم منو یاد خودم و اون پیرزن انداخت سال 90
ممنون که نوشتید
13 سال و 4 ماه و 11 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبلخواهش میکنم.
13 سال و 4 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 19 دقيقه قبل