دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفتری بود که گاهی من و تو در آن می نوشتیم از شادی از غم از رویا هایمان

1392/02/22 - 13:28
1 ديدگاه
لامالا

زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت ها ی بی برگ

با غروب سخت اش هم دردی نکنی

تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ….حسی را گم کرده ای…

حالا رفیق آمده ام بگویم… خوبم. نفس می کشم…

هنوز شعر می خوانم… شعر می گویم….. می نویسم..

با صدای خش خش جاروی رفتگر… با صدای درویش محله… با صدای باد… با صدای باران.

.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کا[!]ت..

من با هر بهانه ای این روزها می بارم

با هر برگ که از شاخه فرو می افتد

و با هر پرنده ای که می خواند

هر قطره بارانی که میبارد

و

هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..

زنده می شوم

و امیدوارتر که خداوند هنوز ا ز بشر نا امید نشده است

13 سال و 4 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 43 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)