دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ميگم: حكايت اون كسي رو شنيدي كه كاه رو توي چشم ديگرون مي ديد ولي كوه رو توي چشم خودش نمي ديد ... (!) ....ميگي: نون و نمك هم يه زموني حرمت داشت ... خب اگه نمي فهمي،‌ بگو :‌نمي فهمم ... ديگه چرا تو سر مال مي زني ..

1392/02/24 - 01:02 در شب نامه
2 ديدگاه
فردایی دیگر

سلام ...
بي تعارف ميگم: بدت نياد، ولي چرا آخه اين جوريه ؟
بهت زده ميگي: مگه چه جوريه ؟
ميگم: نمي دونم ... ولي يه خرده - شايد هم يه كمي بيشتر از يه خرده - ... به چشم بني بشر غريب مياد (!)
ميگي: دِ جونت بالا بياد ... ميشه يه جوري بگي كه ما هم حاليمون بشه.
ميگم: حكايت اون كسي رو شنيدي كه كاه رو توي چشم ديگرون مي ديد ولي كوه رو توي چشم خودش نمي ديد ... (!)
ميگي: نون و نمك هم يه زموني حرمت داشت ... خب اگه نمي فهمي،‌ بگو :‌نمي فهمم ... ديگه چرا تو سر مال مي زني ...
ميگم: خب ميگي چيكار كنم، ... اصلاً اگه حرف نزنم ؛ خوبه ...
ميگي: نه حرف بزن ... ولي اينو از من داشته باش، كه خدا: همه رو به يه رنگ نيافريده ... يكي رومي روم، يكي زنگي زنگ، يه عالمه هم ميون اين دو تا ...
ميگم: خب آخه من عادت كردم كـــــــــــــــــــــــ ... !
مي پري توي حرفم و ميگي: ها ... همين عادته كه كار رو خراب مي كنه ... يه كمي از عادت بيرون بيا ... ببين كه خيلي هم به چشم بني بشر عجيب نمياد ... (!)
ميگم: آخه ...
ميگي: آخه بي آخه ... نشستن و به آدم و عالم خرده گرفتن، كه نشد كار ... اگه قرار به اين باشه، كه ديگه سنگ رو سنگ بند نميشه ... خيلي هنر داري، يالا آستيناتو بالا بزن ... يه كاري بكن ...
ميگم: خودمونيم، منبري هم هستيا ...
ميگي: حالا كجاشو ديدي ... وايسا و نيگا كن ...

... يا علي

13 سال و 4 ماه و 13 روز و 7 ساعت و 51 دقيقه قبل
فردایی دیگر

اولین نظر ارسالی برای اولین پست وبلاگم سال 1389
از طرف یه دوست...یه راهنما و در حال حاضر یک استاد.

13 سال و 4 ماه و 13 روز و 7 ساعت و 50 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)