دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروزکه تو تاکسی ، نشسته بودم مسیر(البته چند مسیر رو با تاکسی رفتم اینم از این!!!) ترمینال تا ایستگاه مینیبوس رانی(جلوی تاکسی پدرم) طرف چپ یه مادربزرگ سوارشد و طرف راست هم من وسط این تاکسی شهری یه دختر تقریبا 20ساله ... قضیه از این شروع میشه که این دختره خودش و به من نزدیک میکرد ای بابا منم همش خندم گرفته بود نمیدونستم چکار کنم خدایا ِ /بعددش مادربزرگ قضیه ی ما از تاکسی پیدا شد وقتی دوباره سوار ِ تاکسی شدم این دختره همین جوری چسیبده بود به من ، ول کن نبود که ؛منم نمیدونستم چی بگم ،البته میخواستم بگم یکم اون ور تر برین ولی زبونم بسته میشد و خندم گرفته بود ، اخرش یه چشمک زد ومنم بی توجه بودم ، همگی از تاکسی پیدا شدیم و هر کی مسیر خودش و رفت

1392/02/24 - 20:03 در روزنوشت
3 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

@O u ➌ Ph ¥ تو رو خدا میبینی ... حالا تو مینی بوس نداشتیم تو تاکسی ....

13 سال و 4 ماه و 6 روز و 14 ساعت قبل
O u ➌ Ph ¥

آب و هوای اونورا هم مثکه خیلی خوبه ها

خدا این نوع روزنوشتات رو بیشتر کنه

13 سال و 4 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 24 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

آب وهوا عالی 20

میشه میشه میشه ولی بعضی وقت ها حوصله نیست یا بیشتر وقت ها کار دارم تو زمین کشاورزی و خسته میشم و خوابم میاد

13 سال و 4 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)