دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(9 کاربر) |
پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
انصاف بايد داشت.
13 سال و 4 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 17 دقيقه قبلانصاف بايد داشت.
من، به مراتب بيش از شايستگي ام، شيره زندگي را مكيده ام، و اينك، هرچه فكر مي كنم، مي بينم كه جز شادي و آسودگي خاطرت، چيزي نمانده است كه بخواهم، و اين نامه، صرفا به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچه هايمان خيلي خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويي جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعني با عصاره ي اندوه و عصاره ي شادي. غم، با چگالي بسيار بالا، شادي با غلظتي غريب: هنر همين است: موسيقي، نقاشي، ادبيات... و بچه هاي ما، در سايه تو، با همه اين ها، آنقدر كه بايد آشنا شده اند.
كسي كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يي زميني بپندارد، چنين كسي، به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه به كيارستمي شگفت زده نگاه كند، به زرين كلك با نهايت احترام، به صادقي با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظري عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه مولوي را قدري بشناسد، حافظ را قدري بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند،و تك بيت هاي ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحري در ماه رمضان، عظمت خوف انگيز كاشيكارهاي اصفهان، و اوج زيبايي طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستي زندگي خواهد كرد...
عزيز من!
مي بيني از بابت بچه ها هم تقربيا هيچ نگراني و روياي خاص ندارم.
رايكا اين گل كوچك، حتي اگر يتيم بشود، يتيم خوبي خواهد شد.
پس، باز مي گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع مي كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهي هم به جانب آنها كه بر مزار من زار مي زنند و شيون مي كنند، نينداز.
آنها مرا نمي شناسند و هرگز نمي شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچكس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودنم را
13 سال و 4 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلكم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمي از خوبي بر بوته ي بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ي ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسي چون من، ممكن نبوده است. براي آنكه هميشه بر سر انديشه يي پاي مي فشرد، البته در طول عمر دردهايي هست، و غم هاي، و اشك هايي، و بيكار ماندن هايي، و زخم خوردن هايي، و گريه هايي از اعماق؛ و نگو كه چگونه مي توانم اينگونه زيستن را خوب شايد خوبترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب مي داني... سنگين ترين دردها، چون صافي زمان بگذرند به چيزي توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به چيزي كه طعمي بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ي اينها را گفتم، بانوي بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشي،
گمان نبري كه چيزي را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتي به دلم مانده است، و خواسته يي داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم كه باور نمي كني، و راضي، و سبك بار، و بيخيال... قسم مي خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا كافي ست؟ _ كه اگر فرصتي باشد، در آستانه ي آخرين سفر، چنان خواهم خنديد كه پژواك آن شيشه هاي بسيار ضخيم و تيره ي دلمردگي و نا اميدي را يكباره فرو بريزد...
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
حاليا، بانوي من!
به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي خويش را توقع نداشته است؟
13 سال و 4 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلاينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را...