دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سر تکان داد : تو نمی­تونی بفهمی...! و یک جور نگاهم کرد که چشمهام سوخت...

1392/02/27 - 16:24 در درد دل ..
2 ديدگاه
باران بهاری

نشسته بودیم توی یک کافی­ شاپ... تاریک بود...

"گودبای مای لاو، گودبای" داشت روی اعصابم خط­های عمیق می­کشید.

روبروم نشسته بود... پر بود از اشک... پر بود از غصه... دستش را گرفتم توی دستهام... اشکهاش می­چکید روی شیشه میز...

هات­چاکلتم داشت سرد می­شد و من نگران بودم!

گفتم: باور کن یه روزی به این اشک­ها می­خندی... یه روزی یادت میره... ببین اصلا... مگه من نیستم؟! نگاه کن چطور...

گفت: فرق داره، بخدا فرق داره... من نمیتونم... شوخی که نیست... دوستش دارم... دوستم داره... ما بدون هم می­میریم...

با یه دست کف روی هات­چاکلتم را بهم زدم و گفتم: همه آدما وقتی دارن از هم جدا می­شن فکر می­کنن می­میرن...

فکر می­کنن دنیا تموم شده...

فکر می­کنن دیگه چطوری میشه نفس کشید؟

ولی زمان مرهم همه این دردهاست.

باور کن دو سه ماه دیگه می­بینی داری زندگی می­کنی و نمردی و هر روز بازم خورشید طلوع میکنه و دنیا با جدا شدن شماها تموم نشده!

یه روزی بیدار می­شی و حس می­کنی دلت خالیه... هیچ اثری از این غم بزرگ توش نیست... دوباره عاشق می­شی...




گفتم: راست می­گی... من نمیفهمم... و سکوت کردم... و... و هات­چاکلتم سرد شد.

13 سال و 4 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبل
باران بهاری

سرم پائین بود و داشتم فکر می­کردم...

"عاشق کوره...نمیبینه. عاشق نمیشنوه... عاشق نمیفهمه..."

"عاشق باید زجر بکشه..."

"با عاشق نباید حرف زد... نباید استدلال کرد... فقط باید در آغوشش گرفت و همراهش اشک ریخت..."

(این روزها دور و برم پر از آدمائیه که دارن تلخی ته عشق رو میچشن. ما با دنیامون چیکار کردیم؟)

13 سال و 4 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)