آدم های دور و برم مرا سنگدل و بی احساس می نامند . خب تقصیری هم ندارند . هیچ کدامشان روز آخر با ما نبودند. روزی که دستانم را در دست گرفتی و گفتی : برو به سمت زندگی خودت اینجا کنار من تصویری از تو نیست . دلم شکسته شد اما سرجایم ماندم نه اینکه التماس یا اجباری باشد نه ، توان رفتنم نبود . در ضمن تکههای قلبم زیر پای تو بود باید صبر می کردم تا تو بروی تا تکه های شکسته دل وغرورم را جمع کنم ... رفتی و حتی برنگشتی نیم نگاهی به من بیاندازی و من افتاده روی زمین در میان هقهق گریه ام به دنبال تکه های قلبم بودم. تقصیر من چیست که در میان اشکهایم فرق سنگ با قلب را تشخیص ندادم ....؟
1392/02/27 - 22:53 در
حرف دل