جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ amirhosein تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
برای دلتنگی هات
13 سال و 3 ماه و 29 روز و 3 ساعت و 11 دقيقه قبلدلتنگم پدر...
برای روزهایی که خوش نبودیم اما بودی...
مثل مرگ از مرگ می گریختی و هیچ کس ندید...
چگونه گریبانت را گرفت؟
یاد روزی افتاده ام که دیروز همیشه رفتنت بود...
آمده بودم به چشم هایت سلامی دوباره کنم...
پلک هایت به سنگینی بر چشم هایت آرمیده بودند...
بوی رنجوری و خستگی می دادی...
بر بالینت ایستادم...
چشم گشودی...
سلام ات دادم...
به نشان پاسخ پلک زدی...
به اشاره آب خواستی...
دادمت...
به شب چیزی نمانده بود...
آنها که بهتر از من،...
از رفتنت خبر داشتند...
سپرده بودند تیمارت کنم و برگردم...
اشاره کردی با نگاهت به سوی پنجره با عذاب گفتی...
جنازه می برند... از کیست؟...
هراسیدم از چشمهات...
جنازه ای که می دیدی...
و من نمی دیدم...
از آن که بود؟...
نگاهت بهانه می گرفت...
پیشانی ات را بوسیدم...
دهان باز کردی به رنج...
و با صدایی بی صدا گفتی...
کجا می روی؟...
گفتم : خانه...
به سختی باز دهان گشودی و از لبهات خواندم که گفتی...
من هم می آیم...
نباید می آمدی...
باید می ماندی تا بمیری...
گفتم...
بگذار به دکترت بگویم...
با همان حال پریشان اما به تحکم گفتی...
می آیم خانه...
اشک امان نداد که درماندگی ات را ببینم...
اشاره کردی بلندت کنم....
بالشت را مرتب کردم...
و پشتت را به آن تکیه دادم....
نا نداشتی....
بوی مرگ می دادی....
درمانده بودی....
حکم کرده بودی با من بیایی...
و من حق نداشتم...
دستورت را بشنوم...
و نشنیدم....
گفتم...
تنها نمی توانم بغلت کنم/بلندت کنم...
می روم با کسی بیایم....
باز بوسیدمت...
آخرین دروغم را به تو گفته بودم...
و بیرون آمده بودم....
شب...
همه...
بیهوده...
بر بیهودگی می گریستیم....
فردا آمد....
من هم آمدم....
پنداشتم خوابی شاید....
هفت طبقه را با هفت هزار دلواپسی طی کردم....
و به اتاقت رسیدم......
مرگ...
جای تو بر تخت آرمیده بود...
و بهت...
گونه هام را می خراشید....
برای دلتنگی هات....
دلتنگم پدر...