دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

reza
reza
Cyrus-the-great

تو پادگان یه بار یه سرتیپ تعریف کرد که: بعد اشغال خرمشهر رفته بودیم شهرای اطراف واسه بررسی اوضاع و آمادگی واسه عملیات.یه روز که واسه ناهار رفته بودیم یه رستوران دیدم یه مرده با دو تا بچه ش غذا گرفتن مرده عین ابر بهار گریه میکنه و بچه ها هم غذا نمیتونن بخورن رفتم بهش گفتم چی شده چرا گریه میکنی؟گفت من خونم تو خرمشهر بود عراقیا که اومدن با خونوادم فرار میکردیم زنم عقب موند منم نمیتونستم بچه ها رو ول کنم یه لحظه عقب رو نگاه کردم دیدم یه سرباز عراقی دست زنم رو گرفت و بُرد

1392/03/05 - 00:11
1 ديدگاه
reza

خدا نصیب هیچکی چنین اتفاقایی رو نکنه ولی یه لحظه خودتون رو بذارید جای مرده
حتی جای زنه

13 سال و 3 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 26 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)