دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هفـت شهـر ِ عشـق را عطّـار گشـت . . .

1392/03/17 - 14:39 در اشعار فارسی
8 ديدگاه
باران بهاری

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است


وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس


چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟


چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟


هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار


پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت


هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک


هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را


در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی اول : طلب



ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن


در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن


چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست


چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 50 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی دوم : عشق



کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد


عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود


عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی سوم : معرفت



چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت


هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش


سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود


مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی چهارم : استغنا



هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود


هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 48 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی پنجم : توحید



رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند


گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی


چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 48 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی ششم : حیرت



مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه


گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟


در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟


فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"


گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من


عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم


لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 47 دقيقه قبل
باران بهاری

وادی هفتم : فقر و فنا



بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا


عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 46 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)