قبلنا همیشه با دوستام میرفتیم کوه ، ولی گاهی هم پیش میامد که هوس میکردم تنهائی برم تو طبیعت یه بار تو اردیبهشت سه چهار سال پیش وسط هفته هم بود تنهائی رفتم دشت لار ، یه دشت زیبا با گلای زرد بالای لواسان ، زیر پام چمن ها با کلی آب که وقتی پامو میزاشتم روش توش فرو نمیرفت ولی یه شعاع پنجاه سانتیُ مثه دایره زیر پام درست میکرد ، انقدر خوب بود که گفتم سالی سه چهار بار میام تا نزدیکای عصر اونجاها بودم ، داشتم بر میگشتم که سه چهار تا حیوون بزرگتر از سگ دیدم دارن میان طرفم ، یه نفر آدم هم اون طرفا نبود ، فقط یه چوبدستی همراهم داشتم با یه کارد میخواستم فرار کنم ولی میدونستم بدتر جری میشن ، چوبو بردم بالا سرم شروع کردم به چرخوندن و چند قدم آروم رفتم طرفشون یهو وایسادن و پشتشونو کردن بهم ، یه کم دلو جرات پیدا کردم با تمام وجودم داد زدمُ چن قدم طرفشون دوئیدم ، یهو دیدم پا گذاشتن به فرار ، منم برگشتمُ از طرف مخالف شروع کردم به فرار / تو اون لحظات به اندازه ی کل عمرم سوره های جزء سیُ آیت الکرسیُ صلواتُ دعای فرجُ اینا خونده بودم / دیگه تنهائی نرفتم اونجور جاها
1392/03/18 - 15:49 در
چهار راه


13 سال و 3 ماه و 14 روز و 47 دقيقه قبلیعنی گرگ بودن؟؟
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 46 دقيقه قبلگرگ فک نکنم از یه نفر بترسه
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 40 دقيقه قبلاحتمالا شغال یا کفتار بودن
ولی تو اون موقعیتی که من داشتم اگه چهار تا گربه هم بودن میتونستن پیرهن خونیمو بفرستن خونه مون

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 39 دقيقه قبل
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 34 دقيقه قبلیعنی الان یه لحظه خودتو با یوسف مقایسه کردی امیر؟؟؟
خخخخ
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 33 دقيقه قبلخ بامزه بووووووود این ماجرا
از ته دل امیدوارم تو موقعیتش قرار بگیرین ببینم بازم میتونین بخندین ؟
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 26 دقيقه قبلآقا من این ماجرا رو دوباره خوندم
خخخخخ
خخخ
13 سال و 3 ماه و 14 روز و 26 دقيقه قبلاونجا که دلو جرأت پیدا می کنه چوبو می چرخونه
دعای فرج خونده یهویی می دیدی محل ظهور آقا به دشت لار تغییر مکان میداد
باور کن وان یکادُ هر چی بلد بودم خوندم
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 45 دقيقه قبلالهی
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبل