دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

قبلنا همیشه با دوستام میرفتیم کوه ، ولی گاهی هم پیش میامد که هوس میکردم تنهائی برم تو طبیعت یه بار تو اردیبهشت سه چهار سال پیش وسط هفته هم بود تنهائی رفتم دشت لار ، یه دشت زیبا با گلای زرد بالای لواسان ، زیر پام چمن ها با کلی آب که وقتی پامو میزاشتم روش توش فرو نمیرفت ولی یه شعاع پنجاه سانتیُ مثه دایره زیر پام درست میکرد ، انقدر خوب بود که گفتم سالی سه چهار بار میام تا نزدیکای عصر اونجاها بودم ، داشتم بر میگشتم که سه چهار تا حیوون بزرگتر از سگ دیدم دارن میان طرفم ، یه نفر آدم هم اون طرفا نبود ، فقط یه چوبدستی همراهم داشتم با یه کارد میخواستم فرار کنم ولی میدونستم بدتر جری میشن ، چوبو بردم بالا سرم شروع کردم به چرخوندن و چند قدم آروم رفتم طرفشون یهو وایسادن و پشتشونو کردن بهم ، یه کم دلو جرات پیدا کردم با تمام وجودم داد زدمُ چن قدم طرفشون دوئیدم ، یهو دیدم پا گذاشتن به فرار ، منم برگشتمُ از طرف مخالف شروع کردم به فرار / تو اون لحظات به اندازه ی کل عمرم سوره های جزء سیُ آیت الکرسیُ صلواتُ دعای فرجُ اینا خونده بودم / دیگه تنهائی نرفتم اونجور جاها

1392/03/18 - 15:49 در چهار راه
10 ديدگاه
امیر کریمی

گرگ فک نکنم از یه نفر بترسه
احتمالا شغال یا کفتار بودن
ولی تو اون موقعیتی که من داشتم اگه چهار تا گربه هم بودن میتونستن پیرهن خونیمو بفرستن خونه مون

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 40 دقيقه قبل
شــمــیــــــم

یعنی الان یه لحظه خودتو با یوسف مقایسه کردی امیر؟؟؟

خ بامزه بووووووود این ماجرا خخخخ

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 33 دقيقه قبل
امیر کریمی

از ته دل امیدوارم تو موقعیتش قرار بگیرین ببینم بازم میتونین بخندین ؟

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 26 دقيقه قبل
شــمــیــــــم

آقا من این ماجرا رو دوباره خوندم

اونجا که دلو جرأت پیدا می کنه چوبو می چرخونه خخخخخ
دعای فرج خونده یهویی می دیدی محل ظهور آقا به دشت لار تغییر مکان میداد خخخ

13 سال و 3 ماه و 14 روز و 26 دقيقه قبل
امیر کریمی

باور کن وان یکادُ هر چی بلد بودم خوندم

13 سال و 3 ماه و 13 روز و 23 ساعت و 45 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)