دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اتفاقای کوچیک و ! . . .

1392/03/19 - 23:09
2 ديدگاه
مـِـلـפבےܓܨ

صداش کنی و بگه *جان*
توو کوچه توپ بیاد زیرِپات و شوت کنی واسه بچه ها !
یهو ی دسته پرنده اوج میگیرن و با هم میشینن رویِ سیم هایِ برق
وقتی ک دور میشه، بگرده و ی نگاهی میندازه و دست تکون میده و لبخند میزنه ...
وقتی خاکِ لباست رُ می تکونه .
وقتی هدیه ی تو رُ می پوشه .
روبروی دریا وایستادی، ی موجِ کوچیک آروم میرسه ب پات .
وقتی از خیابون رد میشید جاشُ با تو عوض میکنه و خودش میاد سمتِ ماشین ها .
اون قدر با شعور باشه ک بفهمه غیرتی بازی درآوردن، نه نشونه ی دوست داشتنِ نه کاری در شانِ یک انسان !
وقتی ی نوزاد انگشتتُ محکم میگیره .
بی حوصله پایِ نت نشستی و ییهو پی ام میده "هستی؟ "
به یاد آوردنِ داستانِ آشناییت با کسی .
آهنگ هایی ک تو رُ ب یادِ آدم ها/ اتفاقهای خاصی میندازن .
صدای خنده اش از پشتِ گوشیِ تلفن .
تنها کسی باشی ک رازی رُ میدونی .
بهت بگه ک روزمُ زیبا کردی .
خط خطی کردنِ کاغذ وقتی پایِ تلفنی.
وقتی از پشت بغلت می کنه.
وقتی دیگران واست کاریُ میکنن بدونِ اینکه ازشون خواسته باشی.
کسی رُ ببینی ک سلیقه ی موسیقی تان هم سانِ.
شنیدنِ اجرایِ زنده ی آهنگِ محبوبت .
از خواب پاشی و ببینی ک چند ساعتِ دیگه هم میتونی بخوابی .
خوندنِ اس ام اس هایِ روزایِ اولِ آشنایی.
وقتی اسم ورسمِ آهنگی رُ پیدا میکنی ک مدت ها دنبالش بودی .
وقتی خط خطی هایِ هم کلاسیت رُ تویِ کتابایِ قدیمیت می بینی.
وقتی برایِ فصلِ تازه پیرهنی رُ از کمد بیرون میاری که هنوز بویِ عطرش را داره.
از کسی اس ام اس بگیری که همون لحظه داشتی بهش فکر میکردی.
وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت .
بویِ چوب سوخته و چایی آتیشی بعدش .
لباس پوشوندن به ی بچه ی کوچولو .
وقتی الکی میگی خوبی و باور نمیکنه .
خُنکیِ اون طرفِ بالش .
بعد از مهمونی کفشایِ پاشنه بلندت رُ در میاریُ وامیستی رو زمینِ خنک .
هم خوانیِ چند نفری با آهنگ ضبطِ ماشین تویِ جاده .
وقتی سوتی می دی و هیچ کس حواسش نیست !
تقلب نوشتنِ شبِ امتحان !
بی سرو صدا وسایلتونُ جم کنید، با صف برید تو حیاط، امروز معلمتون نمیاد ! {-137-

13 سال و 3 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبل
مـِـلـפבےܓܨ

غرق بشی، تویِ ی کتاب .
خنده ای ک قطع نمیشه ، یواشکی، جایی ک نباید .
خاطراتی ک سالها بعد باعثِ خنده ات می شوند .
حرف زدنِ بچه با خودش، وقتی تنهایی داره بازی می کنه .
ی آغوش، وقتی بیشتر از هر زمانی بغل لازمی.
پیدا کردنِ سرِ نوار چسپ .
لیسیدنِ انگشتهایِ پفکی .
وقتی مامانت سیب زمینی سرخ میکنه و تو یواشکی بهش ناخونک میزنی .
و . . .
.
.
.

وقتی احساس میکنی ک حواسش بهت هست ...
. . .

13 سال و 3 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 11 دقيقه قبل

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)