دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

صبح ک از اونجا اومدم! حدود ساعت 1 , رفتم خونه. دم پله مادرم گفت: مادربزرگت مریض احوال ِ . میری پیشش نهار درست کنی؟ دلم سوخت رفتم. مادربزرگم که درو برام باز کرد رفتم آشپزخونه خیلی حالش بد بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که رفتم سراغش دیدم افتاده رو زمین هذیون می گه. سکته ی مغزی ِ خفیف کرده بود. هیچکسیم خونه نبود شانس آوردیم ک من رفتم. وگرنه تا عصر ک کسی می رفت پیشش معلوم نبود چی میشد...

1392/03/19 - 23:18 در روزنوشت
1 ديدگاه
الهه

این اتفاق خیلی بدی بود امروز. هنوز یادم میاد اعصابم میریزه ب هم

13 سال و 3 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 46 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)