مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسي را نديد. به هر حال نجات پيدا كرده بود. به راهش ادامه داد. به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد. بازهم نجات پيدا كرده بود. مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكري كرد و گفت : - اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي
چه سر کاریه باحالی نصفه شبی !!
13 سال و 4 ماه و 30 روز و 9 دقيقه قبل توسط آندروید100% واقعی....
13 سال و 4 ماه و 30 روز34 ثانيه قبل
13 سال و 4 ماه و 30 روز24 ثانيه قبل
13 سال و 4 ماه و 29 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبلنترکی ... حالا که زن نداری!!
13 سال و 4 ماه و 29 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبل توسط آندروید