دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داشتم میرفتم بیرون که پسرِ کوچولویِ همسایه اومده میگه: خااااله منو ببر با خودت ، مامان میگه دیگه نیست، بریم جشن تویِ خیابون باز! میگمش: عزیزم راست میگه مامان نیست دیگه! میگه: چرا!!!!!!؟؟ --- وقتی میری عروسی ، فردا شبم میری؟ لباشُ ورچیدُ گفت: نه!! // دیدم غصه اش شد، گفتمش برو اون روبانُ بادکنک هایِ که دیشب دستت بودن رو بگیر تویِ خونه با مامان آهنگ شاد بذارید ، جشن بگیرید! / قبول کرد و رفت! / مامانش زنگ زد بهم: خدا خیرت بده! کچلمون کرده بود! /

1392/03/26 - 20:51 در روزنوشت
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)