اعتراف می کنم که خنگ شدم. قبلا خیلی باهوش بودم. همه کار می کردم. تو مدرسه مون و خارج مدرسه اسطوره بودم. آدمایی که من نمی شناختم ، حرفای منو می شناختن. کلی کتاب می خوندم و همه رو دور خودم جمع می کردم و نظریه پردازی می کردم، و مردم اندر کف. ولی تازگیا دیگه چیزی واسم مهم نیس. فلسفه و سیاهی و سفیدی و حرف قلمبه سلمبه واسم مهم نیس. اون آدمایی که قبلا واسشون مهم بودم، دیگه واسم مهم نیست. کتاب می خونم، اما ازش تاثیر ماورایی نمی گیرم و توش گم نمی شم و تو خلسه نمی رم. درفشانی نمی کنم. یه زندگی ساده ی روزمره دارم. یه رابطه ی ساده ی روزمره. و نه آرزوی دور و درازی دارم، نه جایگاه قابل توجهی، نه دوستیای هیجان انگیزی. اعتراف می کنم که خنگ و dull شدم، و خوش حالم.
1392/03/30 - 16:00 در
اعترافگاه
wo0ow
13 سال و 2 ماه و 30 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبل.
!
.
که چه اعترــآفــِـ تلخی بودا ... ...