دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امروز با مادرم بودم ک خیلی اتفاقی بعد از پنج سال که عموم و پدرم با هم قهرن زن عمومو و دخترشو دیدیم. اینقدر سر خیابون چهارتایی گریه کردیم. اینقد یاد خاطرات کردیم. اینقد همو بغل کردیم... دلم براشون یه ذره شده بود... ما روزها با هم داشتیم. ما خاطره ها با هم داشتیم...

1392/03/30 - 23:06 در روزنوشت
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)