تو نیستی و من در خیالِ خود خانهای خریده ام! همه کار میکنم خرید میروم،خانه را تمیز میکنم،غذا میپزم این همه که حرف میزنم هیچ جوابم را نمی دهی! چند چیز از معلمِ باغچه بان یاد گرفتم چیزی عوض نشد که نشد! یکبار عید دیدنی پیشِ آن همه مهمان وقتی معرفی ات کردم سکوت کردی تا اینکه عصبانی شدم و موهایت را کشیدم اما سخت پشیمانم! حالا تو برای همیشه رفته ای و یک خانم که هیچوقت لباسِ سفید اش را عوض نمیکند دستهایم را به تخت میبندد و یک عالمه شکلات به خوردم میدهد تازه من برایش زبان هم در میآورم ! تو نیستی و من هر روز چند بار شکلات میخورم، زبان در میآورم و یک عالمه میخندم! (نهنگها بی گذرنامه عبور می کنند,بهرنگ قاسمی)
خیلی حسش میکنم........
13 سال و 3 ماه و 1 روز و 53 دقيقه قبل