بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن بزن تا اشک چشمانم ، در آمیزند با دیدن ... بزن بر من ، بشوی از تن ، غبار خستگی ها را بزن تا جان بگیرم من ، که بیمارم ز خشکیدن بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی بزن تا شاید از عشقم ، ببینم عشق و خندیدن بزن تا دل شود سیراب از این عطشانی و هر دم بگوید من شدم آزاد از این ترس و هراسیدن بزن بر آتش عشقم ، خنک کن این دل سوزان که این طوفان بیفزاید ، به شعله های نالیدن بزن ، این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن
1392/04/03 - 22:30 در
Coma
این متن را خیلی دوست دارم ......
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 1 ساعت و 39 دقيقه قبل@سحـــر خاتـــون
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 1 ساعت و 39 دقيقه قبل