جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ♪❤♪♪❤♪♪❤♪ ıllı NIMA تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد . . . پسر قدش متوسط بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود . دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند ، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد .
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 20 دقيقه قبلدر آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش،
مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 18 دقيقه قبلده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید . . .
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت : دوست هستیم ، مگر نه ؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد .
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید ؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد ...
خيلىىىىى قشنك بود!!
(((
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 7 دقيقه قبلممنونم وقتى بجه بودم يك عروسك داشتم خيلىىىىىىىى دوستش داشتم اسمشو كذاشته بودم نيما
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 5 دقيقه قبلالان بزرگ شدي؟خوب اون عروسكتم الان بزرگ شد ديگه
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبلاره بزرك شدم!!!هههه اره عروسكمم بزرك شده ولىىىىىى منظورت رو نفهميدم!!
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 1 ساعت قبلهيچي من كه قصد ندارم عروسكت باشم خيالت راحت دوس ندارم بازيچه دست كسي باشم
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 59 دقيقه قبلخيالم راحته!! من با عروسكم زندكى ميكردم يأدمه خيلىىىىىىىىىى دوستش داشتم البته الأنم بهش حس دارم اون بازيجه نبود شب بدون اون خوابم نميبرد ولىىىىىىى اكه عروسكم بودى خوش به حالت ميشد جون خيلىىىىى بيش من بهت خوش ميكذشت
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 38 دقيقه قبلخو حالا بزار فكرامو بكنم بهت جواب ميدم
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 35 دقيقه قبلينى ميخواى عروسكم باشى
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 34 دقيقه قبلبه شرطي ابروهامو نگيري
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 32 دقيقه قبلاووووووووووه باشه وقتى عروسكم ميشى ديكه عزيزمى مكه مريضم اذيتت كنم
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 28 دقيقه قبلمرسي
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 28 دقيقه قبلحالا عروسكم ميشى
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 25 دقيقه قبلچرا كه نه.
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 24 دقيقه قبلههههههههههه ممنونم تا حالا به كسى علاقه داشتى
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 22 دقيقه قبلخا بسه صبر كن خصوصيتو فعال كنم بعد حرف ميزنيم بفرست ايميلتو تا ادت كنم
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 دقيقه قبلباشه فرستادم كه
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 19 دقيقه قبل