با عجله راه میرفتم که از پشت سر محکم به من خورد و تعادلم را ب هم زد، پسربچهای بود که ده سال نداشت، زمین نخوردم اما خودش با دوچرخهاش روی زمین ولو شده بود و با چشمهای وحشتزده به من نگاه میکرد. بلافاصله ایستاد و خم شد تا دوچرخه را از زمین بلند کند همانطور که خم بود نتوانستم خشمم را کنترل کنم و تیپایی حوالهی باسنش کردم! یواش زدم و خودم را قانع کردم که لایق چنین تنبیهی است. پسرک سراسیمه برگشت و دوباره با چشمهای درشتش به من خیره شد. دردش نگرفته بود و اینبار ترس نبود که در چشمهایش موج میزد، تعجب بود و سؤال ، پسرک تحقیر شده بود .... امروز بیست سالی از آن تیپای کذایی گذشته و پسرک امروز مردی است که جایی در این شهر زندگی میکند. نمیدانم تلخی تیپایی که به ناحق خورد را فراموش کرده یا نه؟ اما بیست سال است که از خودم میپرسم: اگر من را نبخشیده باشد... اگر فراموش نکرده باشد...
1392/04/05 - 15:01 در
چهار راه
تو زندگیمون چقد ازین دست خاطرات داریم؟
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 14 ساعت و 26 دقيقه قبلکافیه کمی پشت سرتُ نگاه کنی تا بفهمیُ یادت بیاد
داستانک دیگران
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 14 ساعت و 23 دقيقه قبل