دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

صـاد
صـاد
FrozenGirl

یه دعوایِ دردناک، با مامان، النگوهاشُ رو مُچ‌ش خم کردم .. رفتم تویِ اُتاق، دوبار اومد بیدارم کُنه .. برای ناهار صدام کُنه، رو بازویِ دست چپَ‌م با چاقوی ارّه ای غلط اضافی امروزم رو گذاشت‌م تا یادم بمونه حماقت‌م رو .. خودمُ زدم به‌خواب، بیدار که شدم انگارنَ‌انگار، مامان با خنده اومد پیشم، گفت می‌دونی باید وسایل‍امونُ جمع کنیم؟ گفتم می‌دونی باید از دوسال خاطره دل بکنم .. همین‌روزا می‌شه آخرین لحظه‌‍ا برا رقم زدنِ نشُده‌‍ا ..

1392/04/05 - 21:24 در روزنوشت
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)