دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

غروب دیدم پدربزرگ ِ دوستم(که حتی یکبار هم ندیدمش) با یه چهره ی ، اومده تو یه اتاقی می گه :"سلام ... من ِ مریم هستم!" من که در حال جارو کردن بودم با خوشرویی گفتم:"بفرمایید! مریم تو اتاقه..." وبعد شدم.{پیرمردی بود ، ، با یه ِ بافتنی، درشت ِ رنگی!} به دوستم گفتم و ازش مشخصات پدربزرگش رو پرسیدم، گفت:"کوتاه قد، خمیده، چشمای درشت طوسی، همیشه هم می پوشه و خندون و دوست داشتنیه"!!! اون لحظه حس ِ بودن بهم دست داد

1392/04/05 - 23:06 در خواب‌های من
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)