زن که باشي ترس هاي کوچکي داري ! از کوچه هاي بلند ، از غروب هاي خلوت و از خيابان هاي بدون عابر مي ترسي ! از صداي موتورسيکلت ها و دوچرخه هايي که بي هدف در کوچه پس کوچه ها مي چرخند ، مي ترسي ! از بوق ماشين هايي که ظهرهاي گرم تابستان جلوي پاهايت ترمز مي کنند ! ... و تو فقط چهره ي آدم هايي را مي بيني که در چشم هايشان حس نوع دوستي موج مي زند....! زن که باشي ترس هاي کوچکي داري ، به بزرگي همه بي عدالتي هايي که به جرم زنانگي محکومت مي کنند و هميشه اين تويي که مقصري ... تو.... زن ....
1392/04/08 - 21:18 در
چهار راه