دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گاهی وقتا هیچ خاطره ای تو ذهن آدم نمی آد ، انگار از اولش هم هیچی نبوده، اینجور وقتا فقط یه صفحه کاغذ سفید تو مخت نقش میبنده / همه چی آرومه من به کی دل بستم؟ خدایا چرا یادم نمی آد؟

1392/04/09 - 10:31 در چهار راه
15 ديدگاه
خاتـــــღـــــــون ツ

که هیچ خاطره ای تو ذهنت نیاد . . .
که وقتی داری باهاش عاشقی ها میکنی یهو چیزی تو رو یاد ِ اون خاطره ها نندازه که لبخندتو یهو بخوریش... که بپرسه چی شد؟ و باز دروغ! هیچی . . .

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 42 دقيقه قبل
امیر کریمی

لبخندتو یهو بخوریش... که بپرسه چی شد؟ و باز دروغ! هیچی . . .
و بعدش یه نفس عمیق و ادامه ....

درسته گاهی دوس داریم دلمون میخاد یادمون نیاد

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 37 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

شاید از دسته خاطره هاییه که آزارت نمیده که دلت میخادو یادت نمیاد . . .

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 33 دقيقه قبل
امیر کریمی

شاید
یاد یه کتابی افتادم که خوندمش ولی اسم کتابه هم یادم نمیاد / یه کتابی مثه کتاب کوری

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 25 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

اونجایی که زن پزشکه میگه :ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند.
مثه همین خاطره ها!

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 18 دقيقه قبل
امیر کریمی

من یاد یه کتاب دیگه افتادم که اسمش الان یادم نمیاد ، شاید شیری و سفید شدن ناگهانی دنیای اطراف تو کتاب کوری منو یاد این پست میندازه

تو این کتاب نحوه کور شدن اولین مرد و نوع توصیفش خیلی جالب بود برام و این که یه روز همه مردم شهر دیگه هیچی نمیبینن
و جائی که زن پزشک ب خاطر غذا خودفروشی میکنه برام جالب بود که یه آدم تو اون سطح انقد پائین میاد
و نکته دیگش این که تو این کتاب هیشکی اسم نداره پزشک ، زن پزشک ، دختری که عینک دودی داشت و ....

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 6 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

و اولین مردی که تو چهار راه یهو کور شد . . .
منو یادِ چیزای خوب خوب انداختید!

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)