دیروز برگشتنی با خواهرم..دو تا دختر کوچولوی افغان رو دیدیم ..چقدرم شیرین زبون بودن...از روبرو داشتن میومدن ..منم حواسم رفته بود بهشون داشتم نگاشون میکردن ..یکیشون شیطون نگام کرد بعدم دوتا انگشتشو از بقیه جدا کرد عدد دو رو تابه تا با انگشتاش نشون داد به خواهرش گفت ..چقد دوتاشون خوشگلن ..با یه اهنگ خاصی هم گفتش...رد نشدم از کنارش ..گفتم بیا ..اصلا بهش نمی اومد خجالتی باشه ..وایساد, دلش میخواس بیاد ولی انگار میترسید فک کنم ترس از همون چیزی باشه که خیلی از ما تو دلشون انداختیم ..خودم رفتم سمتش لپاشو کشیدم .. و گفتم :تو هم به مامانت بگو دخترشم چه خوشگل تر تره ..صورتش سرخ شد , خندم گرفت ولی جلو خندمو گرفتم ..بوسیدمش و ازش جدا شدم...ترس اخریش به دلم موند ولی...
1392/04/09 - 11:18 در
شب نامه
تو ایران نژاد پرستی هست ..تو خون خیلیامون انگار...
13 سال و 4 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبلهمه جا نه ..ولی جاهایی همونی هستیم که فکرشم نمیکنیم اینجوری ادمی میتونیم باشیم ...
بگذریم ..