> و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب > شده، ملاغه با آنچنان سرعتی به سر > بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح > هم دیده نمی شد. > مامانی > گفت: > "در مورد چی صحبت می کردین که > باز بابات جو گیر شده بود و می گفت > سلطان خونه است؟!" > و من جواب دادم: "در مورد > ازدواج" > مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و > ماهیتابه رو برداشت و به سمت > بابایی که کم کم داشت بهوش می اومد > قدم برداشت، مامانی همونطور که به > سمت بابایی می اومد گفت: "حالا > می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه > رو از همین الان قانع می کنی که یه > دونه مامان کافی نیست؟! می دونم > چکارت کنم!" > مامانی این جمله رو گفت و محکم با > ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی > دوباره بیهوش شد. > بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان > ازم خواست کل جریان رو براش توضیح > بدم، > منهم گفتم که موضوع انشاء این > هفته مون اینه که "ازدواج را > توصیف کنید."