دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‍ تورو خدا يكم اين بچه‍هاي مارو نصيحت كنيد،‍ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‍باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، مي‍دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‍ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‍كنه. باز يارو مي‍پرسه: پسرجان، مي‍دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‍پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‍زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‍بنده. داداش بزرگه ازش مي‍پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‍كنن ما برش داشتيم!

1392/04/12 - 22:47
3 ديدگاه
ashkan_khan

الان خدا یه بلایی سرت بیاره که خروسای اسمون به حالت قوقولی قوقو کنن

13 سال و 2 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 25 دقيقه قبل
AF.MhD......Arefeh

من كه توهين نكردم......قربوووووووووون خدا برم

13 سال و 2 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 22 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)