جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
رفتم در خانه را با کلیدخودم باز کنم نشد...
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 22 ساعت و 30 دقيقه قبلدر باز بود مثل همیشه....مثل همیشه انگار کسی قبل از من...درست چند دقیقه قبل از من...بوده آنجا....!
راستش دلم به خانه تکانی هم نرفت.غبارها را که دیدم روی میزهاو تابلو ها و مبل ها,انگار که ذره ذره شان غمی باشد بنشیند روی دلم...
کتری را هم که پر کردم بگذارم روی گاز,تا خواست بجوشد دلم بیشتر گرفت.انگار که صدای جوشیدن آب شبیه شیون های بلند بلند زنی باشدهمین ته جنگل...پای همین کوه...نزدیک خانه مان...!
چقدر دوست داشتم کسی بود اینجا,که داد می زد روی این دیوارهای پر ادعا...اصلا دوست داشتم کسی سر خود من هم داد بزند...که مگر آدم در خانه ی خودش هم دلش می گیرد...!؟
چقدر ناراحت شدم کتابهایمان که با آن وسواس و سلیقه در قفسه ها چیده بودیم...آنقدر خاک خورده بودند!!!
گویی هوای این خانه هم حتی,قهر است بامن...اینجا نفسم,آن نفس های قدیمی نیست...!!! سنگین است...
داشتم فکر می کردم کی میشود آفتاب دوباره از لا به لای همیت پنجره ها سرک بکشد به کلبه مان...و من آنقدر جلوی گرمایش بنشینم,که آب شود همه ی غرور بی جایم....!
داشتم ثانیه ها را می شمردم...
1...2...3...4...
هر چند ثانیه بر می گشتم و نگاه می کردم دیوارها را...که نگاه سنگینشان را از من برگردانده اند یا نه...!؟
ولی هر بار قهرآلودتر بودند...پر خشم!
رفتم سراغ صفحه ی شطرنجمان...چقدر جنگ و دعوا...
تنها چند ثانیه طول کشید که مرا برد به همان روزهای داغ و پر خاطره...!
چقدر دلم یک شطرنج آرام می خواست...
که این بار وقتی مهره هایت را از صفحه ی نداشته مان بیرونشان می کنم یا وزیرت را کیش می دهم...مثل همیشه دردش را سر دوستی مان خالی نکنیم...!!
که اگر وزیرت مقابل رخ من می ایستد ابروهایم را به هم گره نزنم و نگویم که چرا اینجایی...که منتظر پیام آتش بس باشم...
بدون اینکه فکر کنم که قشونت تسلیم شده اند....