وَمالي لا اَبْكي وَلا اَدْري اِلي ما يكوُنُ مَصيري چرا گریه نکنم؟ در حالی که نمی دانم کجا می خواهم بروم. وَاَري نَفْسي تُخادِعُني وَاَيامي تُخاتِلُني و من نفسم را می بینم که به من نیرنگ می زند و روزگار مرا فریب می دهد. وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَاْسي اَجْنِحَه الْمَوْتِ و در حالی که مرگ بالهای خودش را بالای من باز کرده. فمالی لا ابکی......... ابکی لخروجی نفسی ........... ابکی لظلمه قبری........... ابکی لضیق لحدی.......... ابکی لسوال منکر و نکیرایای ... ابکی لخروجی من قبری... عریانا ذلیلا حاملا .......... ثقلی علی ظهری پس چرا گریه نکنم؟ گریه می کنم برای جان دادنم، گریه می کنم برای تاریکی قبرم ، گریه می کنم برای تنگی گورم . گریه می کنم برای پرسش نکیر و منکر ازمن . گریه می کنم برای آن لحظه ای که از قبر برهنه و خار بیرون آمده و بار سنگین اعمالم را بر پشت گرفته ام.