جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ از یاد رفته... تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
مادر از پشت در حمام صدا زد
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 25 دقيقه قبل+ رضا بیام پشتت رو کیسه بکشم
- خودم میتونم. زحمتت می شه
+ اومدم، شرم نداره !رضا دست برد طرف لامپ حمام. داغی لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نکرد و لامپ را چرخاند تا خاموش شد
مادر قدم داخل شد, تنها از دریچهی کوچکی نور داخل میریخت. حمام را که نیمه تاریک دید، گفت
+ چراغ رو روشن نکردی
دست برد و کلید برق را چند بار زد. وقتی لامپ روشن نشد, گفت
+ لعنت به شیطون! تا دیروز سالم بود
……………
مادر پشت سر رضا که قرار گرفت. کیسه را توی دست کرد و آرام آرام به پشتش کشید
+ تو جبهه کارت چیه؟
- خوردن و خوابیدن
+ تو گفتی و منم باورم شد
+ لابد مادرت محرم نیس؟ باید از مردم بشنوم پسرم معاون نمی دونم گرو…گروبا. چی بهش می گن؟ تو زبونم نمی گرده
- گردان, گروهان
+ همین که می گی
+ بعد شهادت برادرت, تو این عالم, من هسم و یه دوقلوی خوشکل. تو رو خدا مواظب خودتون باشید
رضا سر چرخاند. صورت به صورت که شدند. لبخند زد
- چشم
……………..
مادر محکم تر کیسه کشید. کیسه که بالا و پایین میرفت، عضلات پسر مثل برق گرفتهها میپرید. انگار جانش زیر کیسه میرفت و میآمد
دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد آرام بیرون راند. سکوت فضای حمام را پر کرد. مادر خودش را عقب کشید، نور دریچهی حمام که تابید, چشمش افتاد به زخمهای کمر پسر
+ اینا جای چیه رضا!؟
- چـ…چـ…چیزی نیس
+ ارواح خاک برادت, بگو چیه؟
- یه زخم کوچک
+ جای سالم تو کمرت نیس
رضا صدای هق هق مادر را که شنید, گفت
- جای ترکشه. خوب شده
+ پس چرا مثل مار دور خودت میپیچی؟
- چند تایی هنوز زیر پوستمه. یادگاریه
……………….
باز سکوت حمام را گرفت
وقتی نفس نفس شنید، برگشت و به پلک های بسته ی مادر خیره شد
پلکها را که از هم باز کرد
کاسهی چشمان مادر خیس خیس بود
به افتخار هر چی شهید و جانباز وطنی
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 24 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 18 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 16 دقيقه قبلفوق العاده بود....فقط نگفتي كدوم شهيد بود؟؟
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 14 دقيقه قبل