دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سوم ابتدایی بودم معلم میخواست جدول ضرب بپرسه بعد من تا ضرب عدد7بیشتر بلد نبودم شانس بدم ما ازم 8با 9پرسید که بلَد نبودم چشمتون روز بعد نبینه چوب معلم دست منو یه10باری نوازش کردو این پایان ماجرا نبود اومدم خونه مامانم:معلم پرسید جواب دادی من:آره مث فِرفره دوباره از شانس بدم مهمونی دعوت بودیم که تو راه معلم مربوطه را زیارت کردیم معلم نامردی نکرد گذاشت کفه دست بابا ,مامانم منم با دور اسلومُشن تو افق محو شدم

1392/04/24 - 22:06 در دلنوشتِ دنبالریون
7 ديدگاه
elahe

نه اون فرفره که در جواب بابات گفتی آخر ماجرا کاربرد پیدا کرده

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 46 دقيقه قبل
►ℳ@Ž@ђ£Я◄

کلا بدشانس تشریف دارم ماجرا زیاد داشتم حس نوشتن نیست

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 43 دقيقه قبل
elahe

ماجراهای مظاهر و باباش ... یا محله مظاهر اینا 1

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 42 دقيقه قبل
►ℳ@Ž@ђ£Я◄

نه من کلا تا اول دبیرستان بچه خوب فامیل بودم

بعد رفتم هنرستان هیچی دیگه وضعیتمو میبینی دیگه

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 38 دقيقه قبل
elahe

هنرستان نرفتی پس هکرستان رفتی مغزتو شستشو دادن ولی من به این حرفت که بچه خوب فامیل بودی شک دارم ..یا فامیلاتون بچه نداشتن یا تعریفت از خوب چیه؟

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 34 دقيقه قبل
elahe

اگه مردی از بابات بپرس صداشونو بذار اینجا

13 سال و 2 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 21 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)