باباي ِ لنگ دراز من! الان از همون وقتاست كه تو بايد باشي ُ نيستي، دلخوشي به هر سايهاي كه شايد ُ ممكن باشه تو باشي سردرگمم كرده .. اين تو رو نميترسونه؟ ميشه بياي ُ منو ببري عقب، همون دنياي ِ بيدغدغهي ِ بچگيها! خبر داري كه، بچگي بدون ِ لاك ُ لحاف صورتي من! همين كه هستي ُ بهانهاي براي به عقب نگاه كردن من هستي كافيه! فقط .. تويي كه اين مسير ُ طي كردي، شده مث من بعضي جاها دوپايي بزني روي ِ ترمز؟ تا اينجاش ُ خودم اومدم .. بقيهش رو تو برام تعريف كن! منتظر ِ هميشگي تو حديث.
1392/04/29 - 20:12 در
برای بابا لنگ دراز