دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دیشَب حَدیث زَنگ زَد .. داشتیم با خانواده بستنی میخُردیم قلیون میکشیدیم پاسور بازی میکَردیم ..اصن یه وَضی ))) بعد من سَره بازی بودم گوشیو دادم به مادرم با حدیث حرف بزنه حدیث سُکوت کَرد و مامانم خندش گرفت گوشیو پَرت کَرد طَرفم ))) حَدیث تو مادَرمو نا اُمید کَردی اصن

1392/05/09 - 12:25 در دوره
6 ديدگاه
صـاد

خرس ِ خيكي اغفال كردي من ُ به بهانه‌ي ِ ناهار ولت كنم بياي اينجا آبرو بري راه بندازي؟ اون همه خرخره جويدم وحيد ُ تشويق كردم بردت كافي نبودددد ؟ ))
من تو فكر ِ ساعت‌‍ا تنها بودن با مادرتم فعلن. مادرتم ميدونه از شدت ِ سرخ شدن نتونستم حرف بزنم

13 سال و 1 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 29 دقيقه قبل
فــرشــیـد

بهت یه پیشنهادی میکنم مامانمو دیدی فَقط فرار کُن ! خُب !؟ بودوآ ..

13 سال و 1 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 20 دقيقه قبل
فــرشــیـد

این چ حرفیه عزیز دلم .. اشکال نداره عزیزم

13 سال و 1 ماه و 24 روز و 5 ساعت و 11 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)