سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود.سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود:گویا پیر مرد خنزر پنزری.مرد قصاب.ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند.سایه هایی که من میان آنها محبوس بوده ام.در این وقت شبیه یک جغد شده بودم. ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند.....سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت می خواند.حتما او خوب می فهمید....فقط او می توانست بفهمد.......
1392/05/10 - 21:38 در
از کتاب ... .
از "بوف کور" صادق هدایت
13 سال و 3 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 11 دقيقه قبلنایس likeeeeeeeee
13 سال و 3 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 9 دقيقه قبل