دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هی روزگار...

1392/05/13 - 18:50 در روزنوشت
4 ديدگاه
آناهیتا

رفتم مغازه قدرتی کتاب بخرم...

یهو بحث گذشته رو کشید جلو...

بحث زمانی که من دبیرستان بودم.خرازی پاییزان اول برا مهدی و داداشش روح الله بود.مشتری ثابتشون بودم.مهدی خوشنویسی کار میکرد و روح الله نقاشی.روح الله خیلی کمک کرد تا تونستم کارهای استاد فرشچیان رو جمع اوری کنم...

13 سال و 1 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبل
آناهیتا

و بعد هم خرازی رو واگذار کردند به صاحبان...

13 سال و 1 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبل
آناهیتا

بهم میگه هنوز کارت پستال داری؟گفتم یک دونه اش هم به کسی ندادم...

13 سال و 1 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 12 دقيقه قبل
آناهیتا

بهم گفت کم پیدایی.گفتم اینجا واقعا کاری ندرام.همش شیرازم...

گفت اخه چرا؟گفتم منو که میشناسی.گفت اره...

13 سال و 1 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 9 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)