دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از کتاب / اکبر صحرایی

1392/05/19 - 12:28 در از کتاب ... .
1 ديدگاه
باران بهاری

با خنده دستم را مُشت طرفش گرفتم.

مشتم را گرفت و انگشتانم را یکی یکی باز کرد و خیره شد به خط های کف دستم.

نوک انگشتش را نشاند کف دستم و خواند: لی لی حوضک ...

یکی یکی انگشتان را تا زد.

خنده پهن شد توی صورتم، گفتم : آخه اینم شد فالگیری؟

- صبر داشته باش دختر خاله!

نوک انگشت اشاره اش را چندبار کشید روی خطوط کف دستم

و بعد انگشت را روی خط ها نگه داشت و دو خط کف دستم را نشانم داد.

- این دوتا که به هم وصل میشن و هشتی رو می سازن.

سر بالا کرد و به چشم هایم خیره شد.

وقتی اشک را توی چشمش دیدم تند گفتم : خب خب می گفتی!

- این خط بلند تویی! خط کوتاه منم.

- خط بالا چی؟

- صبر داشته باش دختر خاله! انگار یه چیز بین ما قرار گرفت.

تند پرسیدم: چی بین ماست؟

- چیزی که ظاهرش خوب نیست اما باطنش خوبه ... بذار بقیه فالت رو بگم .

انگشتانم را باز تر کرد و نوک انگشتش را روی خط قهوه ای هشتی گذاشت.

- اینا هم بچه هامونن.

لبخند که زدم ادامه داد: سال ها کنارت زندگی می کنن. بزرگشون می کنی و ان شا الله سر خونه زندگی شون می رن و نوه دار می شی.

با بغض حرفش را قطع کردم : پس خودت چی؟

- منم همیشه هستم.

- همیشه؟

- شک داری؟

- نه مرتضی!
.
.
.

13 سال و 1 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 22 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)