دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه شاعری که نوشته هاش پر از احساسِ ِ ... تو کتاب ، تو زندگی نامه اش نوشته بود ، " شاید به خاطر این ( همه احساس ) تویِ شعرهام من رو به عنوان یه شاعر نپذیرفتن " خیلی کتابش کمه ، تو هر غرفه ای پیدا نمیشه ، منم به شعرهاش رو میخونم و با کنار میام ...

1392/05/21 - 12:55 در دلنوشتِ دنبالریون
13 ديدگاه
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

تشکر ولی یادمه دبیرستان یه اسمی ازش تو کتابمون برده بودن

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 38 دقيقه قبل
MehraN

شعر دختر زشتش قشنگه. یادمه چند دفعه خوندمش

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبل
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘

شاید ولی حقش هیچ هنرمندی نیس که بهش بی توجهی بشه !!


برو کتابش رو تهیه کن تا هم به اعتراض حرکتی زده باشی

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 28 دقيقه قبل
سـكوت ِ عــاطــفه ها . . .

خب كجا دارن كتابشو يكم از مضمون نوشته هاش بگو قالبش چيه ؟

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبل
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مهرداد جان اینجا ایرانه و کلا با هنر و هنرمند حالا از هر قشر مخالفن ...

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبل
◘◘◘ ₫Ⓐ₫®#€₥ ◘◘◘

کتاب فروشی

به خاطر این پست دست به کپی شدم

این مدلی ...>

{دختر زشت}

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست
همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد
دریغا دختری بی سرنوشت است

چو در آیینه بینم روی خود را
در آید از درم غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی اما
نبخشیدی مرا چشم سیاهی

به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم
یکی در حلقه گیسوی من نیست

مرا دل هست اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما
سر زلف پریشانی ندادی

به هر جا ماهرویان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم به زاری

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان
همه گویند او مردم گریز است
نمی دانند زین درد گرانبار
فضای سینه من ناله خیز است

به هرجا هم گنانم حلقه بستند
نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آ جمع
سر من لحظه ها بر آستین بود

چو مادر بیندم در خلوت غم
ز راه مهربانی می نوازد
ولی چشم غم آلودش گواه است
که در اندوه دختر می گدازد

به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم نا آشنایم
نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم
نه روشن دیده ای تا پر گشایم

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

خداوندا خطا گفتم ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند
دلی روشن تر از آیینه دادی

مرا صورت پرستان خوار دارند
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاک جانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند

میان سیرت و صورت خدایا
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما
دلم بر زشتی صورت شکیباست...

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)