ادامه داستان: عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی
1392/06/03 - 12:07 در
منطقه آزاد ....
حوض و زری کتک خورده
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبلپا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.
عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که
گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول
را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایهها مواظب
عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و
میگفت آبرویمان رفت.
زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات
معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی
ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت.
سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد
با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.
زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و
همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.
عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران
بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف
های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند
وقت یک بار با پسرهای زیادی توی امریکا زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده
باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی
بابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس یاد اون روزها میافتاد
کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه و همه ثروت و دارایی های الانش رو، مدیون
همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......
*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*
جالب بود
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبلمن همشو خوندم
اين ي داستان واقعيه و واقعا قشنگه مرسي كه وقت گذاشتي و خوندي

13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبلچقد طولانیه مغزم خسته شد...
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبلیاد داستان حضرت مریم افتادم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 12 دقيقه قبلممنونم عزیزم ، جالب بود
بالاخره تموم شد مرسی دنیا خ جالب بود...
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 12 دقيقه قبلولي امير بخونش چون واقعا قشنگه حيفه
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 11 دقيقه قبلخواهش ميكنم ماني جان و اميرجان

13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبلتا ته خوندمش واقعا قشنگ بود دمت گرم..
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبل