آیا تا حالا طـعم تنهایی را چشیده ای ؟! راستش من شبانه روز تـنهایی را با یک فنجان اشـک نوش جان میکنم ! تـنهایی دوست خوبی ست ساکت است ، حرف نمیزند و از همه مهم تر با وفا است . . . من هر شب گـناه میکنم ، گـناهی پر ز هـوس ! روی تخت دراز میکشم تنهایی کنارم مینشیند و من آن را با تمام وجود در آغـوش میگیرم صـورتش را بوسـه باران میکنم سرم را بر روی سینه اش میگذارم و این بـغض لعـنتی را رها میکنم ! اشـک میریزم ، زار میزنم و تـنهایی هـیچ نمیگوید ! فـقط نگاهم میکند و لـبخندی محزون بر لبانش نقش میبندد . . . من خیـلی وقت است که با ” تـنهایی ” انـس گرفته ام . . . از بـس که تـنها بوده ام بـوی تـنهایی گرفته ام ! من این بوی غـمناک را ترجیح میدهم به بـوی هم آغـوشی با این و آن که فـقط جسمم را میخواهند، آن هم بـرای چند سـاعت ! تـنها که بـاشم کسـی نمیتواند آزارم دهد کسـی جرئت نـدارد ” احساس ” و ” جسمم ” را به بـازی بگیرد ... تـنها که بـاشم کسـی نمیتواند به خودش اجازه دهد مـرا عـروسک خیمه شب بازی خود کند . . . تـنهایی درد دارد و فـریادها حرف حـرف هایی که میخواهی بزنی امـا این ” بـغض ” چنان گلویت را می فشار...
1392/06/07 - 19:24 در
منطقه آزاد ....