خـوب به چشـمهـآيش نگاه کنيــد ... از نزديـک! دســتــانـش را بگيــريد ... آنـقدر نزديکـش باشيــد که گرمــاي نــفـس هايــش را حـس کنيـد، عطــر بـودنـ هــآيش را خـوب بخـاطر بسپاريــد، صـورتــش را لمــس کنيد، ببـــوسيــدشــــ ... از تـــــــه دل ! از ته دل، در آغوشـتان بفشاريدش، از ته دل نگاهش کنيـد ... صدايــش کنيد... از ثــانيــه ثـانيــه ي بودنــش لذت ببريـــد ؛ روزي شايــد ، بــرود ... از همــآن رفتـن هـآي بـي بــآزگــشت ، حــسرت همــه ي ايــنهآيي که گفتم روي دلتــآن ميمــاند،در نبــودنـش بد دردي ميــشود... نترسيــد گنــاهش هم پاي من! فـقــط ، درکـــ کنيــد .... در آغوشــش هــر جهـنمـــي بهشــت اســت...