دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

واسه من خواستگار اومده! طرف سن و سالش زیاد بوده... حالا من دو روز جنگ اعصاب داشتم با خانواده م که بهش بگن نیاد من قبول نمیکنم... عاقبت آقای داماد تشریفشونو اوردن و اومدن... یه ساعت دم آشپزخانه داشتم به سخنرانی های آقا گوش دل سپرده بودیم. حالا استرس و این مسخره بازیا هم نداشتیم. یعنی حسی نبود جوابم قبل از دیدار آقای داماد منفی بود حالا چرا خانواده م زور می زدن که بیادش نمیدونم. مامان صدام کرد که دیبا جان مادر چایی بیار، منم سر به زیر و معصوم اومدم داخل(از آن بترس که سر به تو دارد) سلام دادم، زیر چشمی تایید آقای دامادو دیدم. با خودم گفتم:باوشه تاییدتم میبینیم. سینی رو دور گردوندم و رسیدم به آقای داماد، خم شدم و گفتم: بفرمایید. آقا مست من شده بود ( نه اینکه خوشکل باشم) پرسید چی رو بفرمایم؟! ابرو تو هم کردم، اومدم یه جواب دندون شکن بدم که دلم بحال مامان بابام سوخت اما بی جواب نموندن، مستفیضشون کردم و گفتم، چایی بخورید و تشریفتونو بفرمایید بیرون من داداشم که کنار داماد نشسته مامان و بابام داماد

1392/06/23 - 13:18 در منطقه آزاد ....
15 ديدگاه
amir

حالا واقعا واسه خودت خواستگار امده بود؟

13 سال و 1 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 59 دقيقه قبل
Diba (مادربزرگ)

بیا پیش من! خودم درستت میکنم
بابا مثل من باش! چایی ریخت روشم نباست ککت بگزه

13 سال و 1 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 57 دقيقه قبل
Diba (مادربزرگ)

امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

13 سال و 1 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 56 دقيقه قبل
samira

من چايي نميبرم ...... واسه هيچ كدوم از خواستگارام چايي نبردم

13 سال و 1 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 54 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)