دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مـردی که عقـب عـقب رفت ، نوشته مـحمدرضا شمس / یاد اون جوکه افتادم ، خوانندهه یه ترانه قدیمی خوند یکی اونقد حال کرد که گفت داداش بردیمون به سی سال پیش ، گفت: الان یه دونه قدیمیتر میخونم بری تو شکم مادرت

1392/06/30 - 15:05 در چهار راه
9 ديدگاه
امیر کریمی

چهل و هشت سالش که شد، درست روز تولدش یک دفعه تصمیم گرفت عقـب عقـب برود... و رفـت.
اول به دیروز رسید.. بعد به پریروز رسید.. و پس پریروز. بعد رسید به روزی که دخترش به دنیا آمده بود و پسرش و روزی که زنش رفته بود گل بیاورد و گلاب بیاورد و با اجازه ی بزرگترها گفته بود: بله
بعد به روزی رسید که سرکار رفته بود و دانشگاه قبول شده بود و سربازی رفته بود و دیپلم گرفته بود.
بعد رسید به جوانی اش و به روزی که با اوّلین دختر صحبت کرده بود و از خجالت سرخ شده بود و تا خانه یک نفس دویده بود. یک بار دیگر با دختر صحبت کرد و از خجالت سرخ شد و یک نفس تا خانه دوید. بعد این کار را آنقدر تکرار کرد تا خسته شد.. دختر هم خسته شد.
بعد به روزهایی رسید که نزدیک غروب پدرش چراغ قوه به دست با یک عینک ته استکانی به طرف مسجد می رفت... به سوی پدرش رفـت، دستش را گرفت و با خود به مسجد برد.. پدر با تعجب نگاهش کرد.. و خندید.
بعد به روزی رسید که مادرش یک برادر مرده به دنیا آورده بود.. و به روزهایی که مدرسه می رفت و بازی می کرد و شب هایی که پدرش شاهنامه می خواند.. و مادربزرگ قصّه میگفت.
بعد به تابستان هایی رسید که به ده می رفت و دنبال گنجشک ها و ملخ ها و پروانه ها می دوید و الاغ سواری می کرد و با گله به صحرا میرفت و کله جوش و شیر و قیماق میخورد و چان سوار میشد و گاوها را هی می کرد.
آن قدر در کودکی اش ماند تا پیر شد. دوباره عـقـب عـقـب رفـت.. و به روزی رسید که چهار دست و پا راه می رفت و روزی که اوّلین دندانش درآمد.. و روزی که تازه به دنیا آمده بود و دکتر میخواست بند نافش را ببرد که نگذاشت و ونـگ زد.. بعد عـقـب عقـب از بند ناف بالا رفـت..
پـدرش داد کشید: چه کار می کنی؟
مـادرش نالید: کجا میری؟
چیزی نگفـت.. عقـب عقـب رفت و سر جای اوّلش دراز کشید..
و برای همـیـشه همان جا مانـد.

12 سال و 11 ماه و 28 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبل
NILOOFAR

چه وضعی میشد.برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم!ولی ایندفه برعکس بود.مُردنمان جوری میشد که وقتی مادرهای ما می فهمیدند که وقتش رسیده ٬خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکمشان.آن هم جوری که دقیقن نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.!



کتاب:ها کردن
پیمان هوشمندزاده

12 سال و 11 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 37 دقيقه قبل

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)