دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(14 کاربر) |
بازنشر(2 کاربر)پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
چهل و هشت سالش که شد، درست روز تولدش یک دفعه تصمیم گرفت عقـب عقـب برود... و رفـت.
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبلاول به دیروز رسید.. بعد به پریروز رسید.. و پس پریروز. بعد رسید به روزی که دخترش به دنیا آمده بود و پسرش و روزی که زنش رفته بود گل بیاورد و گلاب بیاورد و با اجازه ی بزرگترها گفته بود: بله
بعد به روزی رسید که سرکار رفته بود و دانشگاه قبول شده بود و سربازی رفته بود و دیپلم گرفته بود.
بعد رسید به جوانی اش و به روزی که با اوّلین دختر صحبت کرده بود و از خجالت سرخ شده بود و تا خانه یک نفس دویده بود. یک بار دیگر با دختر صحبت کرد و از خجالت سرخ شد و یک نفس تا خانه دوید. بعد این کار را آنقدر تکرار کرد تا خسته شد.. دختر هم خسته شد.
بعد به روزهایی رسید که نزدیک غروب پدرش چراغ قوه به دست با یک عینک ته استکانی به طرف مسجد می رفت... به سوی پدرش رفـت، دستش را گرفت و با خود به مسجد برد.. پدر با تعجب نگاهش کرد.. و خندید.
بعد به روزی رسید که مادرش یک برادر مرده به دنیا آورده بود.. و به روزهایی که مدرسه می رفت و بازی می کرد و شب هایی که پدرش شاهنامه می خواند.. و مادربزرگ قصّه میگفت.
بعد به تابستان هایی رسید که به ده می رفت و دنبال گنجشک ها و ملخ ها و پروانه ها می دوید و الاغ سواری می کرد و با گله به صحرا میرفت و کله جوش و شیر و قیماق میخورد و چان سوار میشد و گاوها را هی می کرد.
آن قدر در کودکی اش ماند تا پیر شد. دوباره عـقـب عـقـب رفـت.. و به روزی رسید که چهار دست و پا راه می رفت و روزی که اوّلین دندانش درآمد.. و روزی که تازه به دنیا آمده بود و دکتر میخواست بند نافش را ببرد که نگذاشت و ونـگ زد.. بعد عـقـب عقـب از بند ناف بالا رفـت..
پـدرش داد کشید: چه کار می کنی؟
مـادرش نالید: کجا میری؟
چیزی نگفـت.. عقـب عقـب رفت و سر جای اوّلش دراز کشید..
و برای همـیـشه همان جا مانـد.
فوق العاده قشنگ بود
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 22 دقيقه قبل توسط موبایلخیلی ممنون
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 2 دقيقه قبلچه وضعی میشد.برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم!ولی ایندفه برعکس بود.مُردنمان جوری میشد که وقتی مادرهای ما می فهمیدند که وقتش رسیده ٬خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکمشان.آن هم جوری که دقیقن نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.!
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 37 دقيقه قبلکتاب:ها کردن
پیمان هوشمندزاده
بنده خدا #مادر
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبلاین یه جور دیگه تموم میشد فک کنم
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 14 دقيقه قبلچه جوری ؟
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبلواسه گروه سنیت خوب نیس
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 31 دقيقه قبل: )
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 25 دقيقه قبل